وارد حرم امام رضا که شد، پرده کنار رفت. زير پايش دشتي ديد پر از سبزه و گل. بياختيار پايش را بلند کرد که روي گلها نگذارد. خواست دخترش را صدا بزند و ازش بپرسد:«بابا! تو هم اين سبزهها و گلها رو ميبيني؟». ترسيد طاهره فکر کند:«براي ديوونگي بابا هم بايد شفا طلب کنه.»، سکوت کرد.
احترام کردند و نشستند. احساس کرد که هيچ چيز مثل نماز نميتواند آرامش کند. باورش نميشد که هنوز نرسيده شفا گرفته باشد. مانده بود که به طاهره بگويد يا نه. به نماز ايستاد. در سجدهي آخر با خدا حرف زد و حرف زد و حرف زد.
«خدايا! به حق آقاي ما علي ابن موسي الرضا، هيچکس رو دست خالي بر نگردون!».
خيس عرق بود ولي ميلرزيد. به خودش نهيب زد:«نميخواي پروانهي ضريح امام رضا باشي؟». بلند شد. شروع کرد به چرخيدن دور ضريح و تشکر کردن از امام رضا به خاطر وساطتش نزد خدا. چرخيد و چرخيد تا نگران طاهره شد. وقتي آمد بالاي سر او ديد چادر را روي صورت کشيده و هق هق گريه ميکند.
آرام دستش را روي شانهي دخترش گذاشت. پرسيد:«بابا! زينب کو؟ گم نشه؟».
دختر چادر را از روي صورت کنار زد و دست را روي دست بابا گذاشت. پرسيد:«آمدي بابا؟». با خودش فکر کرد:«بابا توي رؤياي خودش سراغ زينب رو ميگيره.». نگاهش را که چرخاند ديد زينب نيست.
پدر که سر پا بود با انگشت دختر بچهي دو سالهاي را چند متر آنطرفتر نشان داد و گفت:«بابا! اون زينب نيست؟».
دختر نگاهي به زينب انداخت و نگاهي به بابا. بلند شد و پدر را در آغوش گرفت و پرسيد:«بابا! تو ميبيني؟».
آهسته گفت:«آره بابا! اما سر و صدا راه نينداز! اگه مردم بفهمن، لباس توي تنم نميگذارن.».
طاهره مانده بود که الان بايد بخندد يا گريه کند. ياد حرف مادر بزرگش افتاد:«محمدعلي بيمهي امام رضاست.». با خودش گفت:«بيمه شدهي امام رضا حق داره طبيب طوس رو به طبيبهاي انگليس و آلمان ترجيح بده.».
از روزي که محمدعلي در سومار بينايياش را از دست داد و حاضر نشد که به توصيهي پزشکها، براي معالجه به خارج برود، او را به منزلش در روستاي قدس شاهرود بردند. همهي اهل خانه بيقرار بودند الا محمدعلي. طاهره حالا ميفهميد که آنهمه آرامش براي چه بوده است.
برگرفته از خاطرهي دختر شهيد محمدعلي قاسمي